چند وقتی است در شهری که زندگی می‌کنم با آقای راننده‌ی اسنپی چندبار همسفر شده‌ام. آدم جالب و بانمکی است. از آن آدم‌های چاق و مهربان که اهل کتابند. وقتی سوار می‌شوم از همه‌جا و همه‌چیز صحبت می‌کند. چندی پیش حرف از ایمان شد و او با جمله‌‌ی “شما در آیینه چه می‌بینی؟” بحث را آغاز کرد. وقتی در پاسخش  گفتم:«صورت فیزیولوژیکم را»و ، باز پرسید: « دیگه چی می‌بینی؟» گفتم: «هیچی.»

گفت: «همین دیگه. جز او هیچی نیست.»

خنده‌ام گرفت. می‌دیدم چگونه با استفاده از کلمات خودم سعی می‌‌کند، شناخت خودش را، آنگونه که برایش آشناست به من القاء کند. به او گفتم:«شما از موضع باورت با من حرف می‌زنی و به نظر می‌رسد، سعی داری مرا به آنچه خودت اعتقاد داری مجبور کنی.»

ادامه دادم: « آیا می‌تونی از موضع خودت فاصله بگیری و به من گوش کنی؟»

سکوت کرد و جواب داد :«منظورم این است، جز خدا هیچ نیست.»

وقتی در بحث به این جمله می‌رسیم یعنی این که یا خوب نتوانستیم استدلال کنیم و یا داریم دست و پا می‌زنیم خودمان را ثابت کنیم. حالت‌های دیگری هم دارد. یا برای آدمِ اشتباه دلیل درست می‌آوریم و برایش مهم نیست که چیزی که می‌گویی را حتی بشنود.

مشکل همین جمله است. همین جمله‌ی « منظورم این است یا منظورش این بود.»من با این جمله مشکل دارم.

اما چرا جمله‌ی او منظورش این است یا من منظورم این است جمله‌ی خوبی نیست؟

چون اگر خودتان این جمله را جایی که نباید بگویید، تقلای بیهوده است. بد نیست بابت همدلی یک ‌بار منظورتان را توضیح دهید اما فقط یک بار، چون بیش از آن شنیده نمی‌شود.

وقتی شما با نظری مخالفت می‌کنی و کسی به جای شما به کسی که شما با او مخالفت کرده‌ای، می‌گوید: «نه اون منظورش این است که…» این حس را دارد که آن فرد سعی دارد تو را برای او توضیح بدهد در حالی که این دقیقا آن چیزی است که نباید اتفاق بیفتد. چون این  جمله مثل التماس به آن آدم است که روی عقیده‌اش پافشاری می‌کند و وقتی کسی با او مخالفت می‌کند، فرد دیگر می‌گوید: « ای جنابی که زورگوییِ خود را نمی‌بینی، ناراحت نشو. فلانی قصدش مخالفت با تو نیست فقط می‌خواست نظرش را بگوید و لطفا جان هرکسی که دوست داری بگذار حرفش را بزند.»

وضعیت سومی هم هست که در آن نیاز است منظورت را واضح‌تر، شفاف‌تر، پرمهرتر و همدلانه‌تر بیان کنی و آن هم برای دوست و خویشی است که برایت ارزشمند است. درست است که یکی از شرایط و هر گفتگویی با هرکسی که می‌خواهد باشد، شفاف‌سازی و گوش‌سپاری است و وظیفه‌ی انسانی ماست که شرایط گفتگو را رعایت کنیم، ولی باید حواسمون باشد که آیا جمله‌ی منظورم این است یا منظورش این است دست و پا زدن زیادی است یا در جهت پیشبرد بحث است. در شفاف‌سازی است یا برای نشاندن حرفمان به کرسی؟

برگردیم به گفتگوی من و آقای راننده. آقای راننده سعی دارد مرا به راه راست هدایت کند. هرچند اعلام کردم که به ایمان‌داری احترام می‌گذارم و معتقدم و در عین حال اعلام کردم من این نوعی که شما به مقوله‌ی خدا نگاه می‌کنی، نگاه نمی‌کنم و بهتر است شما موضع مرا بهش توجه کنی چون اگر غیر از این باشد، هرچه بگویی نوعی زور گفتن به من و تحمیل کردن تعریفت از خدا به شخص مقابلت است.

ما در فرهنگی بزرگ شده‌ایم که مخالفت به معنای دشمنی است. به معنای طرد هویت طرف مقابل است. در نتیجه هر مخالفتی می‌تواند یک تهدید محسوب شود. اگر آدم‌ها کمی به باورهایشان شک کنند، دنیا جای بهتری است. اگر از حقانیت هر چیزی این‌قدر با حرارت دفاع نکنند و نخواهند هرکس نظر متفاوتی مطرح می‌کند، به زور قانعش کنند، جهان جای بهتری برای زیستن خواهد بود.

اگر من به تناسخ، اسلام، محمد، چاکراه اعتقاد دارم، این اعتقاد من است و نمی‌توانم و نباید آن را در هیچ قالبی برای دیگری نسخه کنم.  اصل هر اعتقادی دلیل مستدل آوردن است.

کسی که تنها راه رستگاری را در پیروی از خدا می‌داند، و این را در صحبت‌هایش امری مسلم فرض می‌کند، دانسته یا ندانسته دنبال تسلط بر روان دیگری است. اگر این باور را به عنوان تجربه یا ایمان شخصی مطرح کند، گفتارش در قلمرو دین‌باوری و معنویت قرار می‌گیرد و قابل احترام است. اما هنگامی که چنین دیدگاهی را به صورت حقیقتی مطلق و غیرقابل مناقشه عرضه می‌کند و دیگران را به پذیرش آن فرا‌می‌خواند، گفت‌وگو به عرصه‌ی استدلال منطقی بدل نمی‌شود، بلکه به‌نوعی کوشش برای تسلط معنوی یا فکری بر دیگری تبدیل می‌گردد.

همچنین کسی که تناسخ را امری مسلّم می‌داند و با قطعیت می‌گوید انسان‌ها پس از مرگ دوباره به این جهان برمی‌گردند،از این امر مستثنی نیست. در واقع وارد قلمرو باورهای شخصی می‌شود، نه استدلال منطقی. اگر این فرد بگوید «از دیدگاه من تناسخ می‌تواند پاسخی به پرسش درباره‌ی چرخه‌ی حیات باشد»، سخنش در چارچوب یک رویکرد فلسفی یا باور دینی معنا پیدا می‌کند. اما وقتی این باور را به عنوان «حقیقت قطعی» عرضه می‌کند و دیگران را هم به پذیرش آن فرامی‌خواند، رابطه از حوزه‌ی گفت‌وگو بیرون می‌رود و وارد قلمرو سلطه یا تحمیل باور می‌شود.

بسیاری از انسان‌ها ناخودآگاه از طریق سخن گفتن با قطعیت، می‌کوشند بر ذهن یا وجدان دیگری تسلط یابند؛ حتی اگر ظاهرشان چیز دیگری بگوید. منطق، اما، از ما می‌خواهد میان «باور شخصی» و «ادعای حقیقت» فرق بگذاریم و هرگاه درباره‌ی جهان سخن می‌گوییم، مبنای بحث را یا تجربه و دلیل قرار دهیم، یا صادقانه بگوییم که صرفاً از دیدگاه یا ایمان خود سخن می‌گوییم.

ما در تمام بحث‌هایمان یک دلیل قدرتمند داریم و آن چیزی نیست جز سلطه بر دیگری و تطمیع غرور خود.

نگارنده مچ خود را زیاد در این موارد گرفته‌است و معتقد است تا وقتی نمی‌خواهیم یکدیگر را بشنویم و به دنبال سلطه بر دیگری و اثبات تجربه‌ی شخصی بی شواهد هستیم، نمی‌توانیم گفتگو کنیم.

با احتیاط باید سخن گفت. افزودن جملاتی مثل “به گمان من”، “طبق تجربه‌ی شخصی من”، یا “من فکر می‌کنم” به باورهایمان باب گفتگو را می‌گشاید و ما را از ورطه‌ی تعصب بیرون می‌کشد. ورطه‌ای که ملت‌های دنیا را به خونخواهی واداشته است.

وقتش رسیده است که باورهای شخصی را مانند امری مسلم، باور نکنیم و آداب گفتگو و استدلال را فرا بگیریم تا دیر نشده است.

منطق را یاد بگیرید تا خودتان را توضیح ندهید. منطق را یاد بگیریم که اگر منظوری را خواستید شفاف‌سازی کنید به دست و پا زدن نیفتید. درست است که آدم‌ها دشمنتان خواهند شد، اما آن‌که می‌ماند، دوست واقعی است.

#منطق

#استدلال

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *