نوشته‌های من

غولی به نام پذیرش

    وقتی در جلسه‌ی دیشب به مراجعه‌کنندگانم گفتم گاهی باید پذیرفت، یک لحظه احساس کردم گرد مرگ در فضا پاشیده‌ام. یک نفر اعتراض کرد

ادامه مطلب »

از مادری تا مربیگری

  با طاهره خادمی در سمینار نویسندگی در تهران آشنا شدم. چهره‌اش از همان لحظه‌ی نخست جذبم کرد. هرچند مدام از کودکی به من تذکر

ادامه مطلب »

درس همین‌جاست

گفت: خسته شده‌ام از بس رویِ تخت خوابیدم و زل زدم به سقف. نگاه‌اش کردم. پرسید تو بودی خسته نمی‌شدی؟ بغل‌‌اش کردم. با صدای بلند

ادامه مطلب »